تبلیغات
صلح دوستی , برادری و برابری از نیکبختی های انسان است - رویای ناتمام

«کسی که «امروز» آگاه‌تر از «دیروز» نباشد انسان خردمندی نیست.»


Admin Logo
themebox Logo
«دوست دارم اسلحه را زمین بگذارید چرا که کمکی برای حفظ جان و انسانیت شما نمی‌کند. با سلاح برداشتن و وارد جنگ شدن هیتلر و موسولینی‌ها را دعوت می‌کنید تا وارد کشور شما شوند و داشته‌هایتان را به یغما ببرند. اگر این آقایان محترم تصمیم بگیرند کشورتان را اشغال نمایند آنها را پس می‌زنید. اگر شما را در بیطرفی خود رها نکردند آنگاه زن و مرد و کودک از خاک خود دفاع خواهید کرد واجازه نخواهید داد به اهداف خود برسند.» ماهاتما گاندی
تاریخ:یکشنبه 14 مهر 1392-07:29 ب.ظ

رویای ناتمام

                  

برمیگردم به گذشته،گذشته نه چندان دور،تابستان سال1389.به همان روزی كه یكی از بزرگترین آرزوهایم برآورده شده بود.آری زحماتم بی نتیجه نماند.خانم حسن پورمسؤل اموردانشجویان غیرایرانی خبرپذیرفته شدنم در دانشگاه بین المللی امام خمینی،در رشته حسابداری،واقع درقزوین را به من دادوسفارش انجام كارهای مربوط به دانشگاه راكرد،بنده می بایست هرچه سریع تراقدام به عمل آنهانموده.اعتقادم به این جمله«درپس ناامیدی بسی امیداست»بیش ازپیش بیشترشد.زیرادرگذشته دقیقا سالی كه در دوره پیش دانشگاهی سخت مشغول به درس خواندن بودم،تلاش بی وقفه و فراوانم برای رفتن به دانشگاه،همه و همه ضایع شدند چون همان سال قانون جدیدی در رابطه با امورتحصیلی تصویب شده بود كه ازپذیرفتن دانشجویان افغانستانی معذوریم.برای اولین باردر زندگیم احساس شكست كردم.ازشدت انفجاربغضی كه در گلوداشتم،احساس خفگی می كردم بالاخره بغض سنگینی كه راه گلویم را بسته بود،تركید وهای های گریه سردادم.اما زندگی همچنان می گذرد و شانس دوباره ای به من داده.روزچهار شنبه صبح با در دست داشتن مدارك تحصیلی ام راهی قزوین شدم.وارد ساختمان كه شدم در راهرو چندنفری در مقابل درب اتاقی منتظر كسی بودند،آری آنها هم به مانند من با خانم حسن پوركارداشتند.بعدازاندكی انتظاروصحبت و آشنا شدن بادوستان،دیدارباخانم حسن پورمیسرشد و ایشان اقدانات لازم و ضروری برای حضوریافتن مادر كلاس های درسی در مهرماه سال1389كه دوماه بیشتربه شروع سال تحصیلی جدیدنمانده بود،به عمل آورده و حتی الامكان مارادر پیمودن مراحل قانونی راهنمایی كردند.تابستان بود و هوابسیارگرم و ازطرفی ماه مبارك رمضان هم پیش روبود.مدارك تحصیلی می بایست از مراحل پایین تا به بالا مورد تایید سازمان های دولتی قرارگرفته،ازین سازمان آموزش و پرورش تا سازمان های دیگری كه در آن سوی تهران قرار داشت،وزارت خارجه،اقدام به تهیه پاسپورت تحصیلی ازسفارت افغانستان،رفتن به كشورعزیزمان افغانستان. بایاری خداوند كارها یكی پس از دیگری انجام گرفتند به جزرفتن به افغانستان كه آن هم بعداز یك ترم درس خواندن در دانشگاه امكان پذیرمی شد.اول مهرشد و من بایدراس ساعت هشت  صبح در كلاس درسی ام «ادبیات و زبان فارسی»حضورپیدامی كردم صبح خیلی خیلی زود ساعت چهار راهی میدان آزادی شدم كه ازآنجاهم قزوین بروم چون تابه حال ازخانواده ام دور نبودم واز طرفی هم كه قراربود ازاین به بعد در خابگاه بمان به شدت احساس تنهایی می كردم ولی خب چاره ای جزتحمل نبود.ساعت 7:30 به دانشگاه رسیدم همین كه چندنفری ازدوستانم رایافتم بسیار خوشحال شدم و برای مدتی ناراحتیم را فراموش كردم.تا اینكه كلاس ها شروع شد و بعداز چندروزی متوجه سختی بسیارزیاد درس ها شدم چون رشته پابه ام علوم انسانی بود،در رشته حسابداری كه همه اش ریاضی بود با مشكلاتی مواجه شدم اما چاره ای جزدست و پنجه نرم كردن با آنها را نداشتم .ماه ها به سرعت بادیكی پس از دیگری گذشتند و زمان موعودفرا رسید.لحظه ای كه شایداز وقتی خودراشناختم آرزویش را داشتم ،كه افغانستان ،كشوری كه سال های سال جنگ بوده است ،كشوری كه از حرف های این و آن از سرو رویش بی نظمی،بی عدالتی و غم و غصه گریبان گیرمردم است را ببینم.كشوری سراسرخوف و ترس،بدون هیچ گونه امنیتی به خصوص برای دختران.كشوری كه هر لحظه انتظار می رود اتفاقات بدی بیافتد.آری من یك افغانستانی هستم در خارج از وطنم ،در مرزو بوم دیگری چشم گشودم ،رشدكردم و بزرگ شدم با فرهنگشان انس گرفتم اما كشورم،هویتم رافراموش نكردم و نخواهم كرد باتمام دغدغه هایش.جمعی از دانشجویان پسرو دختركه حدود50 یا 60 نفری می شدند راهی مشهدمقدس و بعداز آن افغانستان شدند.اما و و دوتن ازدیگر دوستانم«نرگس و ریحانه» به دلایل انجام نشدن كارهای خاص بایك روزتاخیر از آنها راهی مشهدمقدس شدیم .حوالی ظهرآنجارسیدیم عمویم به دنبالمان آمده بود و همگی به منزل عمویم رفتیم .بعدازناهار عمویم ریحانه را به نزدخواهرش كه در مشهدزندگی می كرد ،برد.من ماندم و نرگس.بعدازظهربه همراه دخترعمویم به پابوس آقاامام رضا«ع»رفتیم ازدحام جمعیت بسیارزیاد بود ولی توانستم دستم را به ضریح مقدس برسانم.

عمویم با عموی نرگس از طریق صحبت تلفنی قرارشد كه صبح مارا به محلی كه آژانس ماندبود و ماشین هایی كه از مشهد به خودهرات می رفت ،ببرد.البته ناگفته نماند كه نباید هیچ گونه اعتمادی به این گونه آژانس ها كردولی یكی از آشنایان نرگس در این آژانس كار می كرد كه قراربود ایشان مارا تا خود هرات ببرد.صبح در محل از قبل مقررشده حضورپیدا كردیم .یه كم ترسیده بودم زیرا حرف های ناخوشایند و اتفاقات باورنكردنی كه از قبل شنیده بودم ترسم را چندبرابر كرده بود .من ،نرگس و ریحانه با عموها و خواهرریحانه خداحافظی كردیم و راه افتادیم.راننده جوان بود و لباس افغانی به تن داشت و سروصورت خاكی.وای كه خیلی استرس گرفته بودم و صلوات و آیه های كوتاه قرآن را زمزمه می كردم . خوشبختانه باسلامتی كامل به طایباد  مرزایران و افغانستان رسیدیم.از ماشین پیاده شده و برای انجام كارهای خروجی وارد ساختمانی شدیم كه به اتفاق همه دوستان را كه یك روز قبل از ما راه افتاده بودن را دیدیم.آنها چون در مشهد توقف نكرده بودند و هرچه سریع تر خودشان را به مرز رسانیده بودند باشب مواجه شده ولاكن مجبوربودندكه تا صبح در آنجا اقامت داشته باشند .باراننده خودمان صحبت كردیم به ایشان گفتیم كه كه قرار است مابقی راه را با دوستان باشیم و راننده هم مقدارپولی گرفت و رفت.از اینكه قرارشد ادامه راه را با دوستان باشم احساس امنیت می كردم كارها و مهرهای خروجی انجام شد چمدان به دست وارد خاك افغانستان شدم با دیدن پرچم افغانستان در آنجا حسی در درونم زنده شد .حس آزادی ،از اینكه در كشورم هستم و همچون پرنده ای آزاد،احساس آزادی و پرواز از سرشوق می كردم . در داخل هر ماشین چنددخترو پسر نشسته و دوباره راهی راه شدیم.چقدرمسرورازدیدن جای جای كشورم ،هم وطنانم آن هم از نزدیك و صدای آهنگ های محلی به این شادمانیم افزوده بود.چندساعتی در راه بودیم بعدازكلی صحبت و بگو بخند در تاریكی شب به هرات رسیدیم ،در نزدیكی سازمان كنسولگری جایی شبیه به مسافرخانه های مشهد ماراپیاده كردند وتعدادافرادناشناسی به ما خوش آمدگویی گفنه و مارابه سمت اطاق هایی كه در آنجامستقربود راهنمایی كردند.من قراربود همین كه به هرات برسم با دایی ام كه در هرات زندگی می كرد تماس بگیرم كه مرابه خانه خویش ببرد اما با دردست نداشتن سیم كارت اندكی با معطلی سپس خریدن فوری سیم كارت با دایی جانم صحبت كردم و آدرس را به ایشان دادم .چمدان را ازاطاق بیرون می آوردم كه یك آقای بسیارخوش برخورد پرسید كه به كجا می روم،برای ایشان توضیح دادم ،چمدان را گرفت و مراتا جلوی درب خروجی همراهی كرد ،ایستاد تا زمانی كه دایی ام رسید .پس از درآغوش گرفتن دایی و زندایی و دختردایی ام و احوالپرسی با آنها به سمت خانه شان به راه افتادیم.هواتاریك بود و خانه ها و خیابان ها و ساختمان ها كه در هاله ای از نور بسیار كم قرارگرفته بودند چندان واضح دیده نمی شدند .بالاخره واردحیاط شدیم .حیاطی كه نیمه آسفالت و گلی بود و آن اطاق های ازگل ساخته شده در مقابل رویم .واردخانه كه شدم بلافاصله بخاری گازی كوچكی را روشن نموده و نزدیك به من آوردند چون هوا آن شب بسیارسرد بود.شام خورده شد وپس از صحبت كردن در مورد آشنایان و دوستان و خستگی راه را كه به شدت احساس می كردم ،تصمیم به خوابیدن گرفتیم.صبح زود بعداز خوردن صبحانه همه زن های دوستان و آشنایان به مطابق رسمی كه در افغانستان رایج است به دیدن من آمدند.بعدازاندك زمانی كه آنهارفتند ،من به همراه دایی ام برای انجام كارهای مربوط به پاسپورت از منزل بیرون رفتیم.در طی راه دقیق به همه چیزنگاه می كردم ازساختمان های رنگارنگ ،ساختمان هایی كه با دیدنشان یادیك كیك خامه ای رنگارنگ می افتادم ،گرفته تا گله های گوسفند و دختربچه هایی با لباس های ژولیده و پولیده با سروصورت خاك آلود.ناراحت شدم از اینكه چقدر دوران بچگی این بچه ها با دوران بچگی من و دیگرانی مثل من متفاوت است .به سازمان كنسولگری رسیدیم شلوغ بود و كارها برای یكی دو روز به طول انجامید با دوستانم به رستوران نزدیكی رفتیم و بعداز خوردن غذای معروف افغانی «قابولی پلو»تصمیم به بازدید شهرهرات گرفتیم بعداز كمی گشت و گزار و بازدیداز پاساژ«هرات پلازا»به همراه دایی ام به منزل بازگشتیم .خلاصه سال جدید«1391»را درافغانستان گذراندم .روزهای بسیارقشنگ و به یاد ماندنی بودند اما این روزها هم مانند دیگر روزهای خوش سپری شدند .

واما من حالا ،متاسفانه به دلایل خاصی پس از یك سال از دانشگاه انصراف گرفتم .این بودماجرای یك رویای پرهیاهویی كه به شكوفاشدن نرسید ...

زینب صادقی

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


feet issues
دوشنبه 27 شهریور 1396 06:12 ب.ظ
Thanks for the good writeup. It in fact used to be a enjoyment
account it. Glance complex to more delivered agreeable from you!
By the way, how could we keep up a correspondence?
امیر
سه شنبه 16 مهر 1392 01:41 ب.ظ
سلام. خیلی وبلاگ خوب و پر محتوا و مفید و قشنگی داری به وبسایت من هم سری بزن وبسایت فروم بکس دارای بخش های متنوع و مفیدی است. از جمله : - آموزش مسائل جنسی و زناشویی - کل کل دختر پسر ها - دل نوشته های خودمانی و .... جایزه کارت شارژ 5000 تومنی منتظر شما هستم. ممنون http://www.forumbax.com
مینا
دوشنبه 15 مهر 1392 11:40 ق.ظ
سلام عزیزم من عاشق وبلاگ نویسیم هر روز میام به وبلاگ های میهن سر می زنم خیلی خوشم اومد از وبلاگت اگر مایلی بیا با هم بلینکیم تا آدرستو داشته باشم بتونم هر روز بهت سر بزنم
تبادل لینک
دوشنبه 15 مهر 1392 10:30 ق.ظ
سلام خوبی ؟ از وبلاگت خیلی خوشم اومد اگه میشه منو به اسم :: خرید گزارش کارآموزی:: به آدرس | www.tarhdl.com | لینک کن بعد در وبلاگ | http://tafrihsara.mihanblog.com | پیام بزار تا با افتخار لینکت کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر